نامه یک دختر بچه ۱۱ ساله به امام زمان

+ نوشته شده در ساعت   توسط عادل نعمتی
|
يا صاحب الزمان
نسيم خوش ماه رمضان آهسته،آهسته داره مياد يابن الحسن ما بايد ماه رمضان امسال رو هم بئ تو شروع كنيم آقا،باز ماه رمضان آمد وناله هامون بلند ميشه،ماه رمضان آمدو دلدار نيامد.يا صاحب الزمان يه خورده از اون لذتي كه خوبان از مناجات با خدا دارند به من بچشون اونهاي كه خلوتي پيدا مي كردند و گوشه اي مي نشستندوقطرات اشك اونها حرف دلشون رو مي گفت اونهاي كه تير مي خوردند و يا صاحب الزمان ميگفتندو تو خاك می غلتيدند و صفا مي كردند اونا چشيده بودند درد رو حس نمي كردنديه خورده ازاون لذت به مابچشون آقا،ماه رمضان آمد من تو سرازيري بيفتم آقا،من به تو نزديك بشم،يا صاحب الزمان زبانم رو باز كن با تو حرف بزنم زبان بستم تا يه گوشه اي پيدا مي كنم با تو حرف بزنم لكنت زبان مي گيرم نمي دونم چي بگم كمكم كن زبانم باز شه با تو حرف بزنم هرچند بعضي ها بلدند حرف بزنن ولي به محضر آقا مي رسند سرشون پايين وقطرات اشك اونا داغ دلاشون روميگه اونا يه چيزه ديگن،آقا كمكم كن،آقا من نمي گم دردم رو دوا كن قرضم رو ادا كن،آقا جون مريض من فدايي سرت قرض من فدايي سرت،آقا جون فقط با من حرف بزن خودت رو با من مانوس كن من دارم بي تو ميميرم در اين عالم كمكم نكني دق مي كنم تا ماه رمضان نيو مده دستم رو بگير بذار من مثل خوبان درگاهت با تو حرف بزنم،بذار هر كي به من نگاه مي كنه نور تو رو تو وجودم حس كنه ديگه خسته شدم از تاريكي ،دارم تو اين ظلمت گم ميشم دستم رو بگير.

+ نوشته شده در ساعت   توسط عادل نعمتی
|
تمام مشکلاتی که در این مدت داشتم را می خواهم سپری کنم؛؛
........
وبگویم اگر این مدت از یارم دور بودم و چیزی ننوشتم؛؛؛؛
به خاطر کم سعادتی بود نه به خاطر مشکلات؛؛؛
نه به خاطر چشمان پر ز برق ؛آره برق آتش گناه ؛گناهانی که خواسته نا خواسته و از خدا خواسته برای همه ما پیش می آید عادی تر از آب خوردن لذت می بریم؛؛؛
نه ؛؛
حدیثی خواندم ؛
نمی دانم من که با خواندن این حدیث لرزه بر اندامم افتاده
اگر حضرت ظهور کنند و بگویند و درد و دل کنند و از بی وفایی هایمان اندکی زبان بگشایند
من چه گونه خواهم بود ؛
مولا ؛در آغاز نه روی سلام داشتم ؛نه زبانی برای سلام کردن
مولا ؛آقا سلام
نمی دانم ؛ زمانی که شما ما را ندیده این چنین نظر بر می آورید زمانی که بی وفایی ما را
دیدید ؛چه گفتید
زمانی که دیدید با شما عهد می بندم و بعد از مدتی حتی شما را از یادم برده ام چه گفتید
و جالب آنکه شما در هر لحظه به یاد ما هستید
و از ناراحتی هایمان ناراحت و از شادیهامان شاد
و جالب آنکه شما همیشه بر ما نظر خیر و دعا گو دارید
فقط می گوییم آقا شرمنده ام همین.
+ نوشته شده در ساعت   توسط عادل نعمتی
|
سلام آقا ؛سلام مولا؛
به خدا شرمنده ام ؛ به خدا منظوری نداشتم
می دانم که تا خوشیم و خوب و راحت پی دنیاییم
و هیچ یادی از مولای مهربانمان نمی کنیم ولی تا به مشکلی بر می خوریم
تازه به یاد تو بزرگوار می افتیم ؛ تازه غدیر یادم می آید
تازه می فهمیم که پدری به مهربانی شما داریم
تازه یاد عهد و پیمانمانی که از روز اذل با تو بسته ایم می افتیم
پدر؛ همه این ها به یک طرف ؛ شرمندگی ام از این است
که شما در تمام ثانیه ها و لحظات عمرم به یاد من هستید؛
آنهم به یاد من گنهکار؛؛ که از سنگینی آن لیاقت دیدار سیمای نورانیتان را ندارد؛؛؛
شرمنده ام از اینکه با دستان خود به فرو دستان گناه کشیده شدم؛
شرمنده ام از اینکه از صبح که بر می خیزم به یاد هر کس و هر چیز هستم به غیر از یاد شیرین یار ؛
شرمنده ام که قلبم جایگاه هر فردی شده به غیر از تو ؛ به غیر از تویی که همیشه یاورم بودی؛؛
ولی خوشحالم که امامم و سرورم ؛ بزرگی و منشش به بزرگیه دریای بی ساحل است؛؛؛
آری ؛ دوباره حاجتی دارم که جز تو هیچ فردی توان آن ندارد؛؛
و می گویم زیرا می دانم که آن را روا می کنی؛
نمی دانم در کدام دیار و در کدام قسمت از این کره خاکی هستید
ولی...
رو کن به هرکه خواهی گل پشت و رو ندارد
مولا از همین جا عهد می بندم که در خوشی هایم بیشتر به فکرتان باشم ...

+ نوشته شده در ساعت   توسط عادل نعمتی
|
من همیشه سراغ تو را از طلوع می گیرم خدا نکند تو حوالی غروب گم شده باشی.امشب می خواهم بنویسم،و می خواهم از عقده هایم ازتمام درد هایم بنویسم،امشب هیچ چیزی نمی تواند غوغای درونم را خاموش گرداند،غوغایی که از عشق و احساس بر انگیخته شود،هیچ گاه خاموش نمی شود،مگر با مرهم وصال.
امشب تنهایی ام را با یاد تو آذین می بندم.دلم برایت تنگ است،نمی دانم از غصه ها ودرد هایم، برایت بگویم یا از اندوه قلبم واز آشوب درونم برایت بنویسم،آخر درد بی درمانم را چگونه برایت بگویم؟
سال هاست که می خواهم با تو سخن بگوییم برای حماسه آفرین رویاهایم سال هاست که می خواهم از تو بگوییم واز تو بسرایم.می خواهم از تو شعری بسرایم به قامت عشق واستقامت وغمنامه ای از درد سال های انتظار می خواهم از تو شعری از عشق بگویم که همانندش شاعری نسرائیده باشد.سال هاست که از همه نشانه بهار می گیرم وهمه تو را نشان میدهند.سال هاست که خوشبوی قلبم را خشک کرده ام تا آنها را به تو هدیه بده ام.سال هاست که در بند گناهان اسیر شده ام وتنها نجات دهنده اش تویی.سال هاست که در بند گناه هان اسیر شده ام و تنها نجات دهنده اش تویی.سال هاست که به امید کرامتت زائر توام. گوشه ای از احساسم را آن گونه که هست به تو تقدیم کردم،تا بتوانم هر چند کوتاه با تو باشم.

+ نوشته شده در ساعت   توسط عادل نعمتی
|
نامه ای به امام زمان
آقا جان سلام!
هر صبح که خورشید طلوع می کندبا یاد و امید تو روزم را شروع می کنم.آقا جان!من هرروز با یاد شما دفتر زندگانی ام را باز می کنم و با یاد شما آن را می بندم،اما حیف که چشمان ناقابل من،لیاقت دیدار شما را ندارد..
آری!می دانم که با این چشمانم که هدیه معبودم است ،چه کرده ام؟!می دانم که این هدیه را به دست دیو نفس سپرده ام اما آقا جان!حرف من با شما این است که در این دنیای وانفسا مرا رها نکنی. آقا جان!صبح های جمعه که دعای ندبه ات را گوش می کنم احساس می کنم که درکنارم نشسته ای و با من زمزمه کنی.
آقا جان!عصرهای خاکستری جمعه ات چه دلگیراست!وقتی بدون حضور تو در زیارت آل یاسین ودعای سمات شرکت می کنم و به یادت اشک می ریزم.
آقا جان!چراغ دلم بدست شما روشن شده ومی خواهم آن را بدست بگیری وقتی وارد دانشگاه می شوم سرم رو پایین می اندازم که پاکی چشمم رو حفظ کنم وبرا دیدن شما نگه اش دارم اما آقا جان کجا؟کی؟تا کی باید تو نمازهای صبحم برا دیدن شما اشک بریزیم وتا کی این اشک هایم رو مخفی نگه دارم تا بهم نگن اینا همش ریاه!.
آقا جان!وقتی تو بیایی اقاقی ها به میمنت قدومت فرش های زمین را آذین می بندندخورشید گیسوانش را سر راهت پهن می کند آسمان اشک شوق جاری کرده و نیلو فرها نیز به میمنت حضورت چشمان اشک بار خود را به هاله ی شوق می پوشانند.
آقا جان!بیا و انتقام سیلی زهرا را بگیر!بیا و فریاد رس فریاد خواهان باش!بیا که کعبه انتظارت را می کشد بیا که فریاد«یا بن الزهرا»بر جا جای شلمچه بلند است.
آقا جان!تو رو به جان مادرت قسم می دم دستم رو بگیر می دونم شما یه جای ستی که ما باید بیایم ولی فقط یه گوشه فقط یه گوشه از وجود نازنیینت رو به من نشون بده دارم از دوریت دق می کنم آقا جان نمی دونم کی می آیی ولی هر وقت تو خیابون ها راه می رم ذکر یا ستار رو زمزمه می کنم پس آقا جان بیا خدا می دونه دیگه از همه چیز بریدم برای دیدنت لحظه شماری می کنم. هیچ وقت اون خوابی رو که تو مسجد جمکران پشت سرت نماز می خوندم رو فراموش نمی کنم اونجای که گفتم آقا من لیاقت خوندم نماز پشت سر شما رو ندارم واون جواب زیبای که گفتی حالا که ما برا دیدن شما آمدیم پس شما چرا نمی خواهید.آقا جان پس اینقدر ما رو منتظر نذاروفرجت رو از خدا خواستاریم.
+ نوشته شده در ساعت   توسط عادل نعمتی
|
هنگامه ی طلوع است صبح چقدر دور است؟
این صبح را نگویم منظور من ظهور است
شبها بی فروغ است این زندگی دروغ است
خورشید بیا بالا روزهایم بی طلوع است
امید نا امید است زندگی بی تو همین است
ظلم و فساد به پا خواست هرکس تنی بیاراست
فکر تو از دلها رفت مشکلمان همین جاست
علی خونه نشین شد غیبت از این شروع شد
علی به ما رحم کرد علی شبانه دفن کرد
به خدا کرده ایم گم راه را به خدا شکسته ایم دل ماه را
غدیر ما حالاست غیبت ابن زهراست
غزل خورشید
طلوعی کن،غزل خورشید
در این سرمای وحشت زا
دلم قندیل شده در تن
تنم یخ بسته از سرما
طلوعی کن،غزل خورشید
تو ای خورشید جان من
طلوعی کن در این زندان
در این زندان بی روزن
+ نوشته شده در ساعت   توسط عادل نعمتی
|
تو دلم یه دنیا حرف که می خوام بگم براتون
تو بگو به من کجایی تا ببوسم خاک پاتون
آقا جون دلم گرفته مثل آسمون پاییز
می دونم مرغ دل من دوباره کرده هواتون
با خودم یه نذری کردم که اگه تو رو ببینم
با همون نگاه اول جونمو بدم براتون
گل زهرا ،گل زهزا ،گل زهرا
چه خوبه خونۀ قلبم بشه جای تو همیشه
هک کنی تو صحفۀ دل نقش بوی دل ربا تو
چه میشه یه بار شبونه رد شی از خونۀ قلبم
روی ماه تو ببینم یا که بشنوم صدا تو
ما رو هم یه نیمه شب تو نماز شب دعا کن
تا صبا برام بیاره صدا وسوز دعا تو
بیا تا برات بمیرم که به عشق تو اسیرم
الهی به جون بگیرم همه درد و بلا تو
بیا تا دورت بگردم حالا که اسیر دردم
بیا ای یوسف زهرا ببوسم شال عزا تو
گفتی پر خون می شه چشمات از غم داغ شقایق
الهی که من بمیرم نبینم خون چشما تو
قربون چشمات آقا،خال رو لبات آقا،میمیرم برات آقا
+ نوشته شده در ساعت   توسط عادل نعمتی
|